داستان خواندنی آینه

تصوير : http://up.younesfun.ir/view/1784123/8772331934.gif
محل تبلیغات محل تبلیغات

داستان خواندنی آینه

نویسنده : ، موضوع : سرگرمی , داستانهای خواندنی , سه شنبه 06 بهمن 1394 , 7:10 ارسال شده ,

داستان خواندنی آینه

داستان‌ خواندنی آینه


"مردی که درکوچه می رفت هنوز به صرافت نیافتاده بود به یاد بیاورد که سیزده سال می گذرد که او به چهره ی خودش در آینه نگاه نکرده است . هم چنین دلیلی نمی دید به یاد بیاورد که زمانی درهمین حدود میگذرد که او خندیدن خود را حس نکرده است . قطعا به یاد گم شدن شناسنامه اش هم نمی افتاد اگر رادیو اعلام نکرده بود که افراد می باید شناسنامه خود را نو، تجدید کنند .

وقتی اعلام شد که شهروندان عزیز موظفند شناسنامه قبلی شان را ازطریق پست به محل صدور ارسال دارند تا بعد از چهار هفته بتوانند شناسنامه جدید خود را دریافت کنند ، مرد به صرافت افتاد دست به کارجستن شناسنامه اش بشود وخیلی زود ملتفت شد شناسنامه اش راگم کرده است . اما اینکه چرا تصور میشود سیزده سال ازگم شدن شناسنامه او میگذرد ، علت اینکه مرد ناچار بود به یاد بیاورد چه زمانی با شناسنامه اش سروکار داشته است ، وآن برمیگشت به حدود سیزده سال پیش - یا شایدهم - سی وسه سال پیش ، چون او در زمانی بسیار پیش از این دریک روز تاریخی شناسنامه را گذاشته بود جیب بغل بارانی اش تا برای تمام عمرش ، یک بار برود پای صندوق رای و شناسنامه را نشان بدهد تا روی یکی از صفحات آن مهر زده بشود.

بعد از آن تاریخ دیگر با شناسنامه اش کاری نداشت تا لازم باشد بداند آن را درکجا گذاشته یا درکجا گم اش کرده است . حالا یک واقعه ی تاریخی دیگر پیش آمده بود که احتیاج به شناسنامه داشت و شناسنامه گم شده بود . اول فکر کرد شاید شناسنامه در جیب بارانی مانده باشد اما نبود، بعد به نظرش رسید ممکن است آن را درمجری گذاشته باشد ،اما نه .. آنجا هم نبود .کوچه را طی کرد ،سوار اتوبوس خط واحد شد و یکراست رفت به اداره ی سجل احوال . در اداره ی سجل احوال جواب صریح نگرفت وبرگشت ، اما به خانه اش که رسید به یاد آورد که - انگار - به او گفته شده برود یک استشهاد محلی درست کند و بیاورد اداره . بله همینطور بود . به او اینجور گفته شده بود .

 اما... این استشهاد راچجور باید نوشت ؟ نشست روی صندلی و مداد وکاغذ را گذاشت دم دستش ، روی میز. خوب...باید نوشته شود ما امضا کنندگان ذیل گواهی میکنیم که شناسنامه ی آقای ... مفقودالاثر شده است. آنچه را که نوشته بود با قلم فرانسه پاک نویس کرد و از خانه بیرون آمد و یکراست رفت به دکان بقالی که هفته ای یکبار از آنجا خرید میکرد. اما دکان دار که از دردسر خوشش نمی آمد ، گفت او رانمی شناسد. نه اینکه نشناسدش ، بلکه اسم اورا نمی داند چون تاامروز به صرافت نیافتاده اسم ایشان را بخواهد بداند. به خصوص که خودتان که هم جای اسم را خالی گذاشته اید !!! بله درست است .

باید اول می رفته به لباسشویی ، چون هرسال شب عید کت وشلوار وپیراهنش را یکبار میداده به لباسشویی وقبض میگرفته . اما لباسشویی با وجود اینکه حافظه ی خوبی داشت و مشتری هایش را اگر نه به نام اما به چهره میشناخت ، نتوانست او رابه جا بیاورد و گفت که : متاسف است، چون آقا راخیلی کم زیارت کرده است . لطفا ممکن است اسم مبارکتان را بفرمایید؟ _ خواهش میشود ، واقعا که ..دست کم قبض ،یکی از قبض های ما را که لابد خدمتتان است بیاورید مشکل حل خواهد شد ._ بله قبض ..آنجا روی ورقه ی قبض اسم وتاریخ سپردن لباس وحتی اینکه چند تکه لباس تحویل شده را باقید رنگ آن مینویسند.

اما قبض لباس...قبض لباس را چرا باید مشتری نزدخود نگه دارد وقتی می رود ولباسش را تحویل میگیرد؟نه، این عملی نیست .دیگربه کجا وچه کسی میتوان رجوع کرد؟ نانوایی، دکان نانوایی درهمان راسته بود واو هرهفته نان هفت روز خود راازانجا میخرید.اما چه موقع از روزبود که شاگردشاطر کناردیوار دراز کشیده بود وگفت پخت نمیکنیم آقا، ومرد خودبه خود برگشت وازکنار دیوار راه افتاد به طرف خانه اش با ورقه ای که ازیک دفترچه ی چهل برگ کنده بود.پشت شیشه ی پنجره اتاق که ایستاد ،خیلی خیره ماند به جلبک های سطح آب حوض، اما چیزی به یادش نیامد. شاید دم غروب یا سر شب بود که به نظرش رسید بادست پُر راه بیفتد برود اداره ی مرکزی ثبت احوال، مقداری پول رشوه بدهد به ماموربایگانی و از او بخواهد ساعتی وقت اضافی بگذارد و ردواثری از شناسنامه او پیدا کند.

 اینکه ممکن بود؛ ممکن نبود؟ چرا.....چرا... چرا ممکن نیست؟با پیرمردی که سیگار ارزان میکشید و نی مشتک نسبتا بلندی گوشه ی لب داشت به توافق رسید که به اتفاق بروند زیرزمین اداره وبایگانی راجستجو کنند و رفتند. شاید ساعتی بعد از چایِ پشت ناهار بود که آن دومرد رفتند زیرزمین بایگانی وبنا کردند به جستجو . مردی که شناسنامه اش گم شده بود، هوشمندی به خرج داده و یک بسته سیگار بایک قوطی کبریت در راه خریده بود و باخود آورده بود. پس مشکلی نبود، اگر تاساعتی بعد از وقت اداری هم توی بایگانی معطل میشدند وبا آن جدیتی که پیرمرد بایگان آستین به دست کرده بود تا بالای آرنج و از پشت عینک ذره بینی اش به خطوط پرونده ها دقیق میشد این اطمینان حاصل بود که مرد ناامید از بایگانی بیرون نخواهد آمد. به خصوص که خود او هم کم کم دست به کمک برده بود وبتدریج داشت آشنای کار میشد. حرف الف تمام شده بود که پیرمرد گردن راست کرد، یک سیگار دیگر طلبید و رفت طرف قفسه ی مقابل که باحرف ب شروع میشد و پرسید :  فرمودید اسم و فامیلتان چه بود؟ که مرد جواب داد : من چیزی عرض نکرده بودم .

بایگان پرسید : چرا به نظرم اسم وفامیلتان رافرمودید در آبدارخانه !و مردگفت : خیر،خیر... من چیزی عرض نکردم.بایگان گفت : چطورممکن است نفرموده باشید؟ مردگفت : خیر..خیر..بایگان عینک از چشم برداشت وگفت: خوب ..هنوز هم دیرنشده چون حروف زیادی باقی ست حالا بفرمایید .مردگفت : خیلی عجیب است.. من وقت شما را بیهوده گرفتم. معذرت می خواهم . اصل مطلب را فراموش کردم به شما بگویم. من...من.. هرچه فکر میکنم اسم خود را به یاد نمی آورم .مدت مدیدی است که آن رانشنیده ام .

 فکر کردم ممکن است شاید بشود شناسنامه ای دست و پا کرد. بایگان عینکش را به چشم گذاشت وگفت : البته ...باید راهی باشد. اما چه اصراری دارید که حتما...و مرد گفت :هیچ ...هیچ...همینجور بیخودی... اصلا میشود صرفنظر کرد. راستی چه اهمیتی دارد؟ بایگان گفت :هرجور میلتان است. اما من فراموشی و نسیان را میفهمم . گاهی دچارش شده ام. با وجود این اگر اصرار دارید که شناسنامه ای داشته باشید راه هایی است . بی درنگ مرد پرسید: چه راه هایی؟و بایگان گفت : قدری خرج برمی دارد. اگرمشکلی نباشد راه حلی هست. یعنی کسی رامیشناسم که دستش دراینکار باز است . میتوانیم شما را ببرم پیش او . بازهم نظرشما شرط است . اما باید زودتر تصمیم بگیری چون تا هوا تاریک نشده باید برسیم . اداره هم داشت تعطیل میشد که آن دو از پیاده رو پیچیدند توی کوچه ای که به خیابان اصلی می رسید وآنجا میشد سوار اتوبوس شد و رفت طرف محلی که بایگان پیچ واپیچ هایش را می شناخت . آنجا یک دکان درازبود که اندکی خم درگرده داشت چیزی مثل غلاف یک خنجر قدیمی . پیرمردی که توی عبایش دم در حجره نشسته بود، بایگان را می شناخت .

 پس جواب سلام او را داد و گذاشت بامشتری برود ته دکان. بایگان وارد دکان شد و ازمیان هزارهزار قلم جنس کهنه وقدیمی گذشت ومرد را یکراست برد طرف دربندی که جلوش یک پرده ی چرکین آویزان بود .پرده را پس زد و در یک صندوق قدیمی را بازکرد و انبوه شناسنامه ها را که دسته دسته آنجا قرار داده شده بود نشان داد و گفت : بستگی دارد که شما چجور شناسنامه ای بخواهید .این روزها خیلی اتفاق می افتد که آدم ها اسم یا شناسنامه یا هر دو را گم میکنند. حالا دوست دارید چه کسی باشید؟ شاه یا گدا؟ اینجا همه جورش را داریم فقط نرخ هایش فرق می کند که از آن لحاظ هم مراعات حال شما را میکنیم .

بعضی ها چشمشان را می بندند وشانسی انتخاب میکنند مثل برداشتن یک بلیط لاتاری . تا شما چجور سلیقه ای داشته باشید؟ مایلید متولد کجا باشید ؟ اهل کجا ؟ وشغل تان چی باشد ؟ چجور چهره ای ، سیمایی می خواهید داشته باشید؟ همه جورش میسر و ممکن است. خودتان انتخاب میکنید یا من برایتان یک فال بردارم؟ اینجور شانسی ممکن است شناسنامه ی یک امیر، یک تاجرآهن، صاحب یک نمایشگاه اتومبیل ... یا یک.. یک دارنده ی مستغلات ...یا یک بدست آورنده ی موافقت اصولی به نام شمادربیاید. اصلا نگران نباشید . این یک امر عادی است . مثلا این دسته ازشناسنامه ها که با علامت ضربدر مشخص شده ، مخصوص خدمات ویژه است که ...گمان نمیکنم مناسب سن وسال شما باشد واین یکی دسته به امور تبلیغات مربوط می شود؛ مثلا صاحب امتیاز یک هفته نامه یا به فرض مسئول پخش یک برنامه ی تلویزیونی.

 همه جورش هست و اسم؟ اسم تان دوست دارید چه باشد؟ حسن،حسین, بوذرجمهر و... یا از سنخ اسامی شاهنامه ای؟ تا شما چه جورش را بپسندید، چه جوراسمی را می پسندید؟مردی که شناسنامه اش راگم کرده بود، لحظاتی خاموش واندیشناک ماند، وز آن پس گفت اسباب زحمت شدم؛ باوجود این اگر زحمتی نیست بگرد وشناسنامه ای برایم پیدا کن که صاحبش مرده باشد. این ممکن است؟ بایگان گفت: هیچ چیز غیرممکن نیست.

نرخش هم ارزان تر است._ ممنون،ممنون..بیرون که آمدند پیرمرد دکان دار سرفه اش گرفته بود و در همان حال برخاسته بود و انگار دنبال چنگک میگشت تا کرکره را بکشد پایین و لابه لای سرفه هایش به یکی دو مشتری که دم تخته کارش ایستاده بودند می گفت فردا بیایند چون ته دکان برق نیست و... مردی که درکوچه می رفت به صرافت افتاد به یاد بیاورد که زمانی درحدود سیزده سال می گذرد که نخندیده است و حالا ...چون دهان به خنده گشود بایک حس ناگهانی متوجه شد که دندان هایش یک به یک شروع کردند به ور آمدن ، فروریختن و افتادن جلوپ اها و روی پوزه ی کفش هایش، همچنین حس کرد به تدریج تکه ای از استخوان گونه ، یکی از پلک ها، ناخن ها و... دارند فرو می ریزند، وبه نظرش آمد شاید زمانش فرارسیده باشد که وقتی ، اگر رسید به خانه و پاگذاشت به اتاقش، برود نزدیک پیش بخاری و یک نظر، برای آخرین بار در آینه به خودش نگاه کند.....!"

 

 

محل تبلیغات
آواتار نویسنده

درباره نویسنده :

توضیحی درباره نویسنده سایت

مطالب مرتبط

 خاطره خنده دار رئیس باغ وحش

خاطره خنده دار رئیس باغ وحش

نیوشا ضیغمی جزئیاتی از فعالیت هایش در موسسه زیبایی خودش گفت

نیوشا ضیغمی جزئیاتی از فعالیت هایش در موسسه زیبایی خودش گفت

بهرنگ علوی: با معمای شاه چهارسال در کاخ زندگی کردم

بهرنگ علوی: با معمای شاه چهارسال در کاخ زندگی کردم

بیوگرافی و عکس های بیتا سحر خیز

بیوگرافی و عکس های بیتا سحر خیز

مصاحبه خواندنی با آشا محرابی

مصاحبه خواندنی با آشا محرابی

مصاحبه با الهه حصاری بازیگر نقش یلدا در سریال هشت و نیم دقیقه

مصاحبه با الهه حصاری بازیگر نقش یلدا در سریال هشت و نیم دقیقه

حامد بهداد در مصاحبه جدید خود از دلخوری هایش و نا مهربانی ها گفت

حامد بهداد در مصاحبه جدید خود از دلخوری هایش و نا مهربانی ها گفت

مصاحبه جدید از ارژنگ امیرفضلی بازیگر قدیمی و ۴۶ ساله

مصاحبه جدید از ارژنگ امیرفضلی بازیگر قدیمی و ۴۶ ساله

جزئیات پیشنهاد اغوا کننده شبکه جم به ماه چهره خلیلی

جزئیات پیشنهاد اغوا کننده شبکه جم به ماه چهره خلیلی

مصاحبه جدید رامبد جوان درباره شرایط ساخت فصل چهارم خندوانه

مصاحبه جدید رامبد جوان درباره شرایط ساخت فصل چهارم خندوانه

مصاحبه صدف طاهریان از مهاجرت به ترکیه

مصاحبه صدف طاهریان از مهاجرت به ترکیه

عکس های چهره بدون آرایش تینا آخوندتبار

عکس های چهره بدون آرایش تینا آخوندتبار

رامبد جوان: نگران تکراری شدن خندوانه نیستم

رامبد جوان: نگران تکراری شدن خندوانه نیستم

مژگان ربانی:قرار نبود اشرف پهلوی را بازی کنم

مژگان ربانی:قرار نبود اشرف پهلوی را بازی کنم

واکنش محمود عزیزی از جدایی بهنوش طباطبایی و مهدی پاکدل

واکنش محمود عزیزی از جدایی بهنوش طباطبایی و مهدی پاکدل

داعش از هیفا وهبی برای داشتن رابطه جنسی دعوت کرد

داعش از هیفا وهبی برای داشتن رابطه جنسی دعوت کرد

مصاحبه هانیه توسلی در برنامه سی و پنج فریدون جیرانی

مصاحبه هانیه توسلی در برنامه سی و پنج فریدون جیرانی

صحبت های جنجالی اکبر عبدی در برنامه خوشا شیراز

صحبت های جنجالی اکبر عبدی در برنامه خوشا شیراز

طنز نوشته های کوتاه جدید و جالب

طنز نوشته های کوتاه جدید و جالب

حکایت نیش مار و زنبور

حکایت نیش مار و زنبور

داستان خریدن کفش ملانصرالدین

داستان خریدن کفش ملانصرالدین

 مجریان همجنس باز شبکه من و تو را بشناسید

مجریان همجنس باز شبکه من و تو را بشناسید

جوکهای جدید و خنده دار تلگرام

جوکهای جدید و خنده دار تلگرام

بیوگرافی نگار عابدی + تصاویر نگار عابدی

بیوگرافی نگار عابدی + تصاویر نگار عابدی

جدیدترین عکس های ابرو گوندش در سال 2016

جدیدترین عکس های ابرو گوندش در سال 2016

جملات زیبا و آموزنده از بزرگان جهان

جملات زیبا و آموزنده از بزرگان جهان

کلک دختر 30 ساله برای ازدواج رو شد

کلک دختر 30 ساله برای ازدواج رو شد

دردسر خودکشی یک دختر در اهواز

دردسر خودکشی یک دختر در اهواز

زیباترین نوشته ها و شعرهای عاشقانه و رمانتیک

زیباترین نوشته ها و شعرهای عاشقانه و رمانتیک

زندگی زیباست (7)

زندگی زیباست (7)

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی

تمامی حقوق متعلق به همین سایت میباشد و کپی برداری از مطالب با ذکر منبع مجاز میباشد .